ابر بارانی است از اشک چو بارانم بپرسکشتی دل در کف ِ امواج غم خواهد شکستنکتـه را از سینه ی سرشار طوفانم بپـرسدر همـه لوح ضمیرم هیچ نقشی جز تو نیستآنچـه را می گویم از آیینه ی جانم بپـرسآتـش عشقت به خاکستر بدل کـرد آخرمگـر نداری باور از دنیای ویـرانم بپرسپـرده در پرده همه خنیانگـر عشق توامشور و شوقم را از آوازی که می خوانم بپرس
در شب هجـر تو می سوزد چراغ هستی امآتش جان مــرا از شعـر سوزانم بپرسجــز خیالت هیچ شمعی در شبستانم نسوختباری از او گــر نپرسی از شبستانم بپرسچون شفق از گریه چشمانم به مـوج خ
برچسب:
نویسنده: آرشان خلیلی